تبليغاتX
هیئت عاشقانه بین الحرمین حسین اباد بهشهر

دعای روزانه ماه مبارک رمضان

http://www.aviny.com/voice/doa_ziarat/rozaneh_ramazan.aspx?&mode=printhttp://http://www.aviny.com/voice/doa_ziarat/rozaneh_ramazan.aspx?&mode=print


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


ویژه نامه ماه مبارک رمضان

درباره ماه رمضان

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است

هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


تصـــــاوير حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه الســــلام زنده و مستقيــم

http://www.shiayan.ir/haram2.php


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع

گریه امام زمان(ع) در مصیبت حضرت ابوالفضل(ع
جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپایگانى مى‏فرماید: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه یكى از اخیار تهران است، شنیدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى مقیّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.


در یكى از این سالها كه عهده‏دار پذیرایى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بیایند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهیه كنم. تقریباً عصر روز هفتم بارها را پیاده كردم و در یكى از آن چادرهایى كه براى ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غیر از من هنوز كسى به عرفات نیامده است. در آن هنگام یكى از شرطه‏هایى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، باید تا صبح بیدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بیدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن‏كه نیمه‏هاى شب دیدم سید بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام علیكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسیدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولى آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بیابان عرفات بیتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سیدالشهداء اباعبداللَّه‏الحسین(ع) هم در اینجا بیتوته كرده بود. من گفتم: در این شب چه باید بكنیم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانیم، در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل‏هواللَّه بخوان.
لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن آقا یك دعایى خواندند كه من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از دیدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با این دلایل، خدایى هست. فرمودند: براى تو همین مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گویند حضرت ولى‏عصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بیند؟ فرمود: بله، او را مى‏بیند ولى نمى‏شناسد.
گفتم: آیا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(ع) به خیمه‏هاى حجاج تشریف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خیمه شما مى‏آید؛ زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى‏شوید.
در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چیز آورده‏ام ولى چاى نیاورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نیاورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر دادید؛ زیرا فردا مى‏روم و براى مسافرین چاى تهیه مى‏كنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خیمه بیرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كردیم، به قدرى معطر و شیرین بود كه من یقین كردم، آن چاى از چایهاى دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذایى دارى، بخوریم؟ گفتم: بلى نان و پنیر هست. فرمودند: من پنیر نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ریال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من یك عمره به‏جا بیاور. عرض كردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند: اسم پدرم »سید حسن« است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدى. من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ایشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زیبایى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.
 پس از چند لحظه كه ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را ندیدم! یك مرتبه متوجه شدم كه ایشان حضرت بقیةاللَّه، ارواحنافداه، بوده‏اند، به‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گریه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثیه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گریه‏ام شدید شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضیه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شورى پیدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آن‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: »فردا شب من به خیمه شما مى‏آیم؛ زیرا شما به عمویم حضرت عباس(ع) متوسل مى‏شوید« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پیدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقیةاللَّه، روحى و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزدیك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولى‏عصر(ع) بیرون خیمه ایستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گریه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اینجاست، ولى ایشان با دست اشاره كردند كه چیزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزى بگویم. من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیةاللَّه، روحى‏فداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گریه مى‏كردیم و من قدرت نداشتم كه حتى یك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند. 
 

مجتبی یعقوبی امامی


 پى‏نوشت:
برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسین(ع)، ص23، قضیه 5.


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


اقام ابوالفضل

امشب مست شمیم گل یاسم

                           سراپا شور واحساسم

                                               سائل کوی عباسم  عباسم عباسم

به مرتضی نوردوعین آمد               امیر لشکر حسین آمد       ابوفاضل یا اباالفضل

دلها از روز ازل پابستش

                      جام ومی باده دستش

                                        بوسه علی روی دستش  روی دستش  روی دستش

امیر خطه وفا آمد             سقای دشت کربلا آمد                  ابوفاضل یا اباالفضل

اون که جمالش رشک دل ماهه

                            برا حسین پشت وپناهه

                                                 اون که یه تنه یه سپاهه  یه سپاهه یه سپاهه

مه تمام هر شب تاره           برای کربلا علمداره                  ابوفاضل یا اباالفضل


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت


انا و جمیع من فوق تراب بفدای ابالفضل ابی تراب

یا ابوالفضل


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


جلسات هفتگی هیئت عاشقانه بین الحرمین حسین اباد بهشهر:

زمان برگزاری:

پنجشنبه شب هر هفته راس ساعت ۲۰:۵۰ 

آدرس محل برگزاری :

شهرستان بهشهر روستای حسین اباد

 


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


یا فاطمه(س)

یا فاطمه(س)

 

تا تو رفتی دیدگان خون فشان ماند و من

در سکوت بی کس ها نیمه جانی ماند و من

از همان شامی که دادم پیکرت را دست خاک

لرزه های زانوان ناتوانی ماند و من

ای پرستوی مهاجر از پر خونین تو

بر در کاشانه ام تنها نشانی ماند و بس

چاه . نخلستان . علی . تکرار شبهای سیاه

آه . بی تو نم نم اشک روانی ماند و بس

بعد تو در خلوت شب های تار شهر غم

خاطرات تلخ روی ارغوانی ماند و بس


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


دلیل دل تنگیم تویی حسین فاطمه (ع) . . . آری تو ارباب بی کفنم

کرب و بلا ای کاش من مسافرت بودم                   محرمی کاش می شد که زائرت بودم

                                                  مسافرت بودم

ذکر حسین این شبها شده گل آهنگم                   از حرم اربابم نگو که دل تنگم

                                                 نگو که دل تنگم

من موج فراتم که همش در تب و تابم                  از کرب و بلا برام نگید خیلی خرابم

                                دل تنگ حسین           بین الحرمین

کرب و بلا می دونی چقدر گرفتارم                      کبوتر زخمی صحن علمدارم

                                               ببین گرفتارم

صحن چشام ابریه بارون الماس                         روح دل و جون من تو کف العباس

                                           دل پیش عباس  

کاش که به زیارتش بشم دوباره نائل                 دل پر می زنه تا که می گم یا ابو فاضل

                                ساقی مودب          ای حامی زینب


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


بین الحرمین


 

نوشته شده توسط امیدراعی-مجتبی یعقوبی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت